تبلیغات

دیشب که نمیدانستم برای کدام یک از درد هایم گریه کنم کلی خندیدم . . . صادق هدایت

اسلایدر

بامن از ایران بگو - نگاهی به طعـم غـزل
بامن از ایران بگو
ما برای وصل کردن آمدیم
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 خرداد 1391 توسط میثم | نظرات ()



خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی كه مرا بــــا تو ندید

رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مـــــــــرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تـــو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید

منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمــزمه ام را همه شهر شنید

محمد علی بهمنی






طبقه بندی: شعر نامه،