تبلیغات

دیشب که نمیدانستم برای کدام یک از درد هایم گریه کنم کلی خندیدم . . . صادق هدایت

اسلایدر

بامن از ایران بگو - ... و درویش همچنان می چرخید
بامن از ایران بگو
ما برای وصل کردن آمدیم
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 مهر 1391 توسط میثم | نظرات ()

درویشی را دیدم که می چرخید. او بی اعتنا به آنچه در پیرامونش می گذشت، قرن ها بود که می چرخید. لباسش رنگ بی رنگی داشت. او به هیچ جای خاص، طبقه ی خاص، نژاد خاص و حتی دین خاصی تعلق نداشت. او از هر آنچه رنگ و بویی از وابستگی داشت، بیزار بود. در اطراف او جنگ ها بود، بر سر زمین، بر سر طلا، بر سر غذا. یکی بیشتر داشت و یکی کمتر. او اهمیتی نمی داد. هر آنچه می رسید کافی بود. او همچنان می چرخید. خود را جزیی از کل می دید. او جزیی از همه بود. هیچ نداشت، اما همه چیز بود. او  بی اعتنا همچنان می چرخید. در همان نزدیکی ها پر بود از عشق های زمینی، وصال ها و ناکامی ها. یکی در آرزو می سوخت و دیگری باز هم بیشتر می خواست. کودکان زیادی به دنیا آمدند. بعضی از گرسنگی، بعضی از بیماری، بعضی از بی توجهی رنج می بردند. آنها که قوی تر بودند، می ماندند و آنها نیز همچون اجداد خود می جنگیدند. بر سر پرستشگاه، بر سر نام خدایان، بر سر هر آنچه که دوست می داشتند و با هرکس که دشمن می پنداشتند. او به تولد های پیاپی و مرگ های پیاپی توجهی نداشت. او همچنان می چرخید و می رقصید و یاهو سر می داد. از وجد در پوست خود نمی گنجید. روحش به پرواز در می آمد. با ستارگان یکی می شد. با افلاک، باکوه های سر به فلک کشیده. با ابرها، با پرندگان. آن درویش زمان را باور نداشت. در بی زمان می چرخید. تو گویی همیشه بوده و تا ابد خواهد بود. چه فرقی داشت در چه ظرف زمانی باشد. او فراتر از لحظه هاشده بود. بی نیاز از ذره ها بود. او روح جهان را می شناخت و با آن به چرخش ادامه می داد. در اطراف او تاج ها بر سر پادشاهان می رفت، کاخ ها ساخته می شد. سرزمین های بزرگ فتح می شد. ناگاه تاج از سر یکی می افتاد، شکوه و عظمت کاخش با خاک یکی می شد و دیگری سرزمینش را از آن خود می دانست. مردمش را وادار می کرد  گونه ای دیگر سخن بگویند، خدای دیگری را بپرستند و آیین دیگری را به جا بیاورند. نگین های تاجش را درخشان تر می کرد و آن را بر سر می گذاشت. فرمان می داد و خدایی می کرد، اما نه بر درویش. او را چه باک بود. تاج بر سر این پادشاه باشد یا آن یکی. شهر از آن این حاکم باشد یا آن یکی. چه تفاوتی برای او داشت. او بالاتر از همه ی اینها بود. چیزی نداشت که از دست دادنی باشد. او با همه چیز می چرخید. او کماکان می رقصید و در شوق بود. شادیش را پایانی نبود، چرا که غم ها را پشت سرگذاشته بود. غم از دست دادن، غم دلتنگی، غم بیکسی. او خود، همه چیز را به کناری نهاده بود. تنها به اعماق می اندیشید. آنجا که پوسته های ظاهری به کنار می روند. آنجا که همه یک چیز را می خواهند و یک چیز را می گویند. او هم جواب معما را نمی دانست. نمی دانست از کی می چرخد؟ چرا می چرخد؟ و تا کی خواهد چرخید؟ فقط می دانست که باید چرخید و باید ادامه داد و باید رقصید و باید پر کشید. باید با روح جهان همصدا شد. باید از خود جدا شد. باید با ذره ها یکی شد. جزیی از آب شد. جزیی از خاک شد. جزیی از هوا شد. جزیی از فضاشد.

اقوام گوناگونی در نزدیکی او آمده بودند. سومری ها، آشوری ها، پارس ها، مقدونی ها، رومی ها، عرب ها، مغول ها، ترک ها و غربی ها. بعضی مانده بودند. بعضی رفته بودند. هر یکی نوای خود را می نواخت. خدای خودرا می خواند و امر خود را می راند. درویش اما می چرخید. او با نوای نی آشنا بود. روشنی را به چشم خویش می دید و با قلب و روح خود احساس می کرد. هیچ یک از اینها حرف تازه ای برای او نداشتند. او خود، نور شده بود. با هست یکی بود. او همه بود. دیگران برسر تکه نانی نزاع ها می کردند. حرف ها می زدند. قرارها می گذاشتند و بعد هم آن را نادیده می گرفتند. آنها از نیستی می ترسیدند. می گریختند. اما به کجا؟ به دل نیستی. درویش اما نیستی را برگزیده بود تا به هستی بپیوندد....و درویش همچنان می چرخید.

در آ ن بیرون جشن ها بود. لباس های رنگی، زیور آلات پرزرق و برق، چراغ هایی که هر لحظه یک شکل و یک رنگ می شدند. آدم ها عوض شده بودند. دیگر بر سر زمین یکدیگر را نمی کشتند. آنهایی که تاج بر سر می گذاشتند، دیگر به تاج اهمیتی نمی دادند. با یکدیگر آشتی کرده بودند. قرارهای زیادی می نوشتند. به یکدیگر کمک می کردند. دوستدار هم شده بودند. به قانون اهمیت می دادند. به دانش بها می دادند. دل ذرات را می شکافتند. اما آیا براستی همه چیز عوض شده بود؟ درویش نمی دانست. او همچنان می چرخید!!